تفاوت انسان در بینش اسلامی و غربی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    اندیشه در لغت به معنای: فکر،تکفر¬ و تأمل است و نوعی فعالیت ذهنی انسان عاقل محسوب می‏شود که در جهت کشف نادانسته‏ها صورت می‏گیرد.
    در علم منطق، اندیشه عبارت است از مرتب کردن امور معلوم برای رسیدن به کشف مجهول.
    مقصود از اندیشه اسلامی، مجموعۀ آرا، تفکرات، باورها و عقاید مبتنی بر اراده خدا در محدودۀ حیات بشر اعم از سیاست، جامعه، اقتصاد و فرهنگ است. منظور از اندیشه غربی، تفکرات و باورهای مادی گرایانه ای است که حیات جامعه را منحصر به کامجویی، سلطه و ثروت اندوزی می-داند. به عبارت روشن¬تر، خاستگاه اندیشۀ اسلامی، کلام خداوند است که در قالب¬های عبادت خدا، احیای کرامت و منزلت انسانی، اجرای حق و عدالت، توزیع عادلانۀ ثروت و رعایت انصاف و مروت انسانی، قابل تفسیر و تبیین است. اما منشأ و مبنای اندیشۀ غربی، نظریات مطرح شده از سوی فیلسوفانی چون کانت، اگوست کنت، ماکیاول ایتالیایی، روسو، منتسکیو و هیگل است که حیات طیبۀ بشری را در لذتجویی و جلب منافع، تحلیل و تفسیر می کنند.

    بر اساس بینش اسلامی، راه برون رفت ملت ها از سیطرۀ و حاکمیت اندیشه های شیطانی و قدرت های دیکتاتوری، احیای تفکر اسلامی برای ایجاد تغییر در سرنوشت خویش است. خداوند بزرگ در این باره می¬فرماید: ان الله لایغیر مابقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»(رعد/۱۱) خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی¬دهد مگر آنکه آنان، آنچه را که در خودشان است تغییر دهند.
    انقلاب و تغییرات اساسی، زمانی رخ می¬دهد که اندیشه وتفکر انقلابی پدید آید و ما اکنون شاهد پیدایی تفکر انقلابی در بین ملل مسلمان از شمال آفریقا تا خاورمیانه هستیم.
    ملل مسلمان در تونس، مصر، یمن، بحرین، اردن الجزایر، کویت و حتی عربستان با درک ناکارآمدی حکومتهای مستبدشان به فکربراندازی آنها افتادند و با حکومت¬های دیکتاتور خود درگیر شدند. قیام ملت های مسلمان در برابر حاکمیت¬های خود کامه در حقیقت، جنگ عدالت و تبعیض، جنگ فقر و ثروت و مبارزه اندیشه اسلامی با اندیشه شیطانی است. یک ماه قبل ملت مسلمان تونس با الهام از اندیشه تابناک اسلامی با خیزش انقلابی خود، حکومت سی ساله بن علی را سرنگون نمودند. پس از آن ملت غیور مصر با حضورمیلیونی، خود در میدان التحریر قاهره، در مورخ ۲۲/۱۱/۱۳۸۹، حکومت مستبد حسنی مبارک را ساقط کردند؛ حکومتی که در تاریخ سیاسی ملت مسلمان مصر مایه ننگ و عار بود. زیرا حکومت نامبارک در طی عمر سی ساله خود به نمایندگی از آمریکا به نفع صهیونیسم بین الملل، گذرگاه تدارکاتی رفه را بر مسلمانان شهر غزه بست!! دارایی های نقدی حسنی مبارک، چهل تا هفتاد میلیارد دلار تخمین زده شده است که در بانکهای انگلیس و سوئیس نگهداری می¬شود.
    وضع سیاسی جهان عرب و خاورمیانه به طور کلی در حال تغییر است و تفکر بر اندازی حکومتهای مورد حمایت غرب به دیگر کشورهای عرب اسلامی در خاورمیانه کشیده شده است. مسلمانان کشورهای یمن، الجزایر، بحرین، اردن و لیبی هرروز به خیابانها می¬آیند و با خواندن نماز جمعه و جماعت و سردادن شعار الله اکبر در میادین اصلی شهرها، به اعتراضات خود در برابر استبدادهای حاکم ادامه می¬دهند. بر اثر موج بیداری اسلامی و زلزله عظیم انقلاب اسلامی در خاورمیانه، پایه¬های پوشالی حکومت های استبدادی و دیکتاتوری به لرزه درآمده است؛ تا جایی که پادشاه عربستان سعودی پس از بازگشت از سفر تداوی خود، دستورآزادی زندانیان سیاسی را صادر نموده و قول اصلاحات داد. علی عبدالله صالح رئیس جمهور یمن که بیش از سی سال است بر اریکه قدرت نشسته، اعلام کرد که در سال ۲۰۱۳م از قدرت کناره گیری می¬کند. سرهنگ معمر قذافی که بیش از ۴۲ سال بعنوان رئیس جمهور لیبی مشغول غارت منابع آن کشور است و ثروت شخصی او به ۱۳۰ میلیارد دلار می¬رسد، در حال فرار از لیبی است.
    زلزله بیداری اسلامی نه تنها حکومت های دیکتاتور منطقه را یکی پس ازدیگری در دام خود فرو می برد بلکه قدرتهای بزرگ غربی را سرگردان نموده است. این سردرگمی در اتخاذ مواضع چند پهلو و متناقض غربی ها در برابر موج بیداری امت اسلامی در خاورمیانه کاملاً مشهود است. آنها اکنون منفعلانه نمی دانند در برابر شکوفایی تفکرا سلامی چگونه موضع¬گیری نمایند.
    نگارنده بر این باور است که اضمحلال حکومت¬های دیکتاتوری بر اثر سونامی انقلاب اسلامی در منطقه و موضع گیری های نکبت‌بار و منفعلانه قدرت¬های استکباری، نشانگر برتری و پیروزی اندیشه اسلامی بر تفکرات شیطانی غرب است. غرب دارد دوستان قدیمی خود را در خاورمیانه یکی پس از دیگری از دست می دهد. امروز، همه ملت¬های مسلمان با درک اهداف سلطه جویانه غرب به این نتیجه رسیده اند که غربی ها جز غارت منابع کشورهای اسلامی، برای‌شان هیچ سودی ندارند و لذا با قیام خود در برابر حکومت¬های دوست غرب، به تفکرات مادی گرایانه ای غرب و کامجویی دیکتاتورها خاتمه می¬دهند. بنابراین غربی¬ها به جای حمایت از دیکتاتورهای منطقه، باید به فکر تغییر تفکرات خود نسبت به جهان و انسان باشند در غیر اینصورت ممکن است روزی، ملتهای غرب با الهام از بیداری اسلامی، حکومت های غربی را به زباله دان تاریخ بیندازند!

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 136 تاريخ : يکشنبه 7 دی 1393 ساعت: 8:05
    برچسب‌ها :

     پیامبر و ائمه معصومین(ع) و رفتار و گفتارشان برای ما ملاک است؛ یعنی کلام الهی است که برحق است و کلام معصوم است که آن هم برای اینکه عصمت کامل دارد کاملاً برحق است. حقوق بشر اسلام حقوق بشری نیست که بشر عادی به‌دست خودش نوشته باشد و صرفا مصالح ظاهری خودش را درنظر بگیرد و مصالح واقعی را درنظر نگیرد. حقوق بشر اسلام مصالح حقیقی جوامع بشری و مسلمانان را درنظر می‌گیرد تا هیچ مفسده‌ای وارد این جامعه نشود. در حقوق بشر اسلامی آزادی عقیده وجود دارد و اعتقادات باید بیان شود. این مطلب را در قانون اساسی خودمان هم داریم. غربی‌ها ایراد می‌گیرند که اسلام در اعتقادات خط قرمز دارد به هیچ وجه، اسلام در اعتقادات خط قرمز ندارد؛ یعنی اعتقادات برای اینکه جزو اصول دین است و اینکه در عقیده چقدر سلوک فکری و معرفتی و عملی داشته باشیم و چقدر خدا را شناخته باشیم از خود فرد شروع می‌شود.کسی نمی‌تواند به اعتقادات یک فرد ایرادی بگیرد و بگوید عقیده یا ایمانت ضعیف است زیرا همه به آن مبدأ اصلی اعتقاد دارند و ما از عقاید دیگران با خبر نیستیم. اسلام روی آزادی‌عقیده صحه می‌گذارد و حتی به پیغمبرش فرمود:« لکم دینکم ولی‌الدین؛ یعنی به آنها بگو که آنها به دین خودشان و ما هم به دین خودمان». یا لااکراه فی‌الدین/ ایمان به زور وارد قلب‌های انسان‌ها نمی‌شود. هیچ اجباری در این پذیرش نیست. غربی‌ها بی‌مورد در این خصوص ایراد می‌گیرند. در اسلام اندیشه و تفکر آدمی مدام در حال تکامل است و هیچ خط قرمزی در مورد عقیده وجود ندارد. در غرب عقل را از وحی جدا می‌کنند اما در اسلام امام‌صادق(ع) می‌فرماید: «عقل آن است که تو را به بندگی خدای رحمان در آورد و بهشت را به‌دست بیاوری»؛ یعنی آن عقل تحقیقی و پایان‌بینی که جلو می‌رود تا حقیقت را کشف کند. اما عقل غربی یک عقل مصلحت‌اندیش است که براساس منافع خودش تصمیم می‌گیرد که دیگر ریشه آسمانی ندارد.

    حدود آزادی‌ها در غرب و اسلام تفاوت این جوامع است. آزادی در اسلام بی‌قید و بندی و ولنگاری معنا نمی‌شود؛ حتی در لیبرالیسم غربی هم در دوره کوتاهی آزادی را به‌عنوان بی‌قیدوبندی و ولنگاری تعریف کردند وگرنه در غرب هم آزادی را با ولنگاری مساوی نمی‌دانند. آزادی در اسلام با ریشه حق و تکلیف ارتباط دارد؛ آزادی به این معنی که هر فردی دارای حقی و حقوقی است و در برابر آن حقی وجود دارد که خداوند قرار داده است. این بشر در مورد دوستان و اطرافیانش صاحب حقی بوده و همچنین صاحب تکلیف است که اگر این حق ادا شود آزادی تأمین شده است؛ یعنی حق و در مقابلش تکلیف هم باید انجام شود. حق در کنار تکلیف است و اگر حق ادا نشود آزادی هم تأمین نشده است. آزادی با عدالت و حق هم‌معناست. به این معنا که نه به کسی ظلم شود و نه کسی ظلم ببیند؛ یعنی در حد افراط و تفریط چیزی قرار نگیرد و همه‌‌چیز در حد اعتدال باشد. اینچنین است که آزادی در اسلام تأمین می‌شود. همین است که اسلام می‌گوید ما شما را قبیله قبیله قرار دادیم تا همدیگر را بشناسید و به همدیگر محبت کرده و حقوقی را که بر دوش شماست ادا کنید. هیچ‌کس بر دیگری برتری ندارد مگر در تقوا. آزادی‌ای که امنیت نیاورد آزادی نیست. آزادی‌ای که از حق و تکلیف دور شود نمی‌تواند امنیت بیاورد. آزادی زمانی می‌تواند برای بشر امنیت بیاورد که با حق و تکلیف سازگار باشد.

    یکی دیگر از تفاوت‌ها، در تعلیم و تربیت غربی و اسلامی است. در حقوق بشر غربی، تعلیم و تربیت براساس یک آموزش رسمی و فنونی است که صورت می‌گیرد اما در اسلام تعلیم و تربیت که حق همه انسان‌هاست بر مبنای صرفا آموزش رسمی نبوده و اول بر مبنای تزکیه و تهذیب نفس است. تزکیه و تهذیب نفس مقدم بر تعلیم است؛ یعنی تا تزکیه و تهذیب نفس نباشد آموزش معنا ندارد. اسلام بر این حق اساسی بشر تأکید دارد. تا تزکیه و تهذیب نفس نباشد سیر و سلوک حقیقی و معنوی بشر صورت نمی‌گیرد و تا سلوک روحی نباشد تعلیمی صورت نمی‌گیرد. بنابراین حقوق بشر اسلامی به پرورش روح انسان‌ها و تربیت روحانی آنها و غذایی برای روح داشتن بسیار توجه می‌کند. در کل، اصول حقوق بشر اسلامی نمی‌خواهد که بشر از حقیقت‌جویی باز بماند و مثل یک حیوان چهارپا زندگی کند بلکه باید به جایی برسد که به تعالی حقیقی و باطنی برسد. در حقوق بشر اسلامی بشر باید حق نفس خودش را ادا کند. در حقوق عبادات، داریم الصلاه معراج المؤمن؛ یعنی انسان باید با نماز به معراج برود. در حقوق بشر اسلامی براین مسئله تأکید فراوان شده؛ یعنی انسان باید به روح، روان و جان خود مثل تن خودش رسیدگی کند، چیزی که در حقوق بشر غربی آن را نمی‌بینیم

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 131 تاريخ : پنجشنبه 27 آذر 1393 ساعت: 7:52
    برچسب‌ها :

    تفاوتهای تعریف سیاست از دو دیدگاه دینی و غربی به دیدگاههای عقیدتی و فکری، ارزشها و اهداف حکومتی برمیگردد که در این بخش بحث به بررسی برخی از این وجوه افتراق میپردازیم.

    1. اولین و اساسیترین تفاوت دو دیدگاه غربی و اسلامی به نوع «نگاه به هستی و جایگاه انسان و خدا در عالم» مربوط است؛ زیرا منشاءِ حاکمیت، قدرت و مشروعیت نظام سیاسی در این دو دیدگاه متفاوت و متعارض است. در بینش توحیدی اساس و منشاءِ حاکمیت از آن خداست ولی در بینش مادی حاکمیت از ملت ناشی میشود و ارتباط با ماورای طبیعت ندارد. دیدگاه اندیشمندان اسلامی مبتنی بر خدامحوری و دیدگاه اندیشمندان غربی مبتنی بر انسان محوری است.

    2. «تفاوت نگاه به انسان» دومین وجه افتراق دیدگاه اسلامی و غربی است؛ زیرا در بینش دین انسان صرفاً مادی نیست بلکه از بعد معنوی نیز برخوردار است و حکومت باید زمینه رشد آن را به سوی کمالات و معنویات فراهم آورد؛ یعنی در تعریف سیاست از نظر دین باید گفت که علاوه بر تدبیر امور زندگی و رفاهی، مسائل معنوی تربیتی و توجه به سنتهای دینی نیز معتبر است؛ بر خلاف سیاست از منظر غربی که اداره شئون مادی و رفاهی در آن ملاک و اصل است.

    3. سومین وجه تمایز میان دیدگاه دینی و غربی، «روند و چگونگی اجرا» است. سیاست مبتنی بر دین ملاک دینی و ارزشی دارد. لذا در روند اجرا نمیتواند از محدوده دین خارج شود. اجرای عدالت در حکومت تعطیل بردار نیست و این مهم در گفتار علی(علیهالسلام) بسیار مورد تأکید قرار گرفته است؛ آن حضرت میفرماید: «أَ تَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْر؛ آیا مرا امر میکنید که پیروزی را از راه  ظلم و ستم بدست آورم.»

    4. «هدف در سیاست» از دیگر وجوه تمایز میان دیدگاههای دینی و غربی است. هدف در سیاست و حکومت دینی احیای دین و سنتها در جامعه است. هدف یافتن حق، هدایت و هدایتگری، اصلاح، احقاق حق و اجرای عدالت اجتماعی است. علی(علیهالسلام) میفرماید:

    خدایا تو میدانی که جنگ و درگیری ما برای به دست آوردن قدرت و حکومت و دنیا و ثروت نبود، بلکه میخواستیم نشانههای حق و دین تو را در جایگاه خویش بازگردانیم و در سرزمینهای تو اصلاح را ظاهر کنیم تا بندگان ستمدیدهات در امن و امان باشند و قوانین و مقررات فراموش شده تو بار دیگر احیاء و اجرا گردد.

    هدف در سیاست دینی الهی زیستن و صعود به سوی قلههای رفیع معنوی است که در این مسیر، عدالت و حقوق اجتماعی افراد جامعه نیز تحقق پیدا خواهد کرد. در حالی که هدف سیاست در گرایش غربی فراتر از ماده نیست. بنابراین اگر بخواهیم در این بخش تعریفی مقبول و مورد نظر در این مقاله از سیاست ارائه دهیم، می توان چنین گفت: «سیاست یعنی اتخاذ تدابیری جهت ادارة جامعة انسانی و هدایت آن به سوی تعالی».

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 138 تاريخ : يکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 8:38
    برچسب‌ها :

    تفاوتهای تعریف سیاست از دو دیدگاه دینی و غربی به دیدگاههای عقیدتی و فکری، ارزشها و اهداف حکومتی برمیگردد که در این بخش بحث به بررسی برخی از این وجوه افتراق میپردازیم.

    1. اولین و اساسیترین تفاوت دو دیدگاه غربی و اسلامی به نوع «نگاه به هستی و جایگاه انسان و خدا در عالم» مربوط است؛ زیرا منشاءِ حاکمیت، قدرت و مشروعیت نظام سیاسی در این دو دیدگاه متفاوت و متعارض است. در بینش توحیدی اساس و منشاءِ حاکمیت از آن خداست ولی در بینش مادی حاکمیت از ملت ناشی میشود و ارتباط با ماورای طبیعت ندارد. دیدگاه اندیشمندان اسلامی مبتنی بر خدامحوری و دیدگاه اندیشمندان غربی مبتنی بر انسان محوری است.

    2. «تفاوت نگاه به انسان» دومین وجه افتراق دیدگاه اسلامی و غربی است؛ زیرا در بینش دین انسان صرفاً مادی نیست بلکه از بعد معنوی نیز برخوردار است و حکومت باید زمینه رشد آن را به سوی کمالات و معنویات فراهم آورد؛ یعنی در تعریف سیاست از نظر دین باید گفت که علاوه بر تدبیر امور زندگی و رفاهی، مسائل معنوی تربیتی و توجه به سنتهای دینی نیز معتبر است؛ بر خلاف سیاست از منظر غربی که اداره شئون مادی و رفاهی در آن ملاک و اصل است.

    3. سومین وجه تمایز میان دیدگاه دینی و غربی، «روند و چگونگی اجرا» است. سیاست مبتنی بر دین ملاک دینی و ارزشی دارد. لذا در روند اجرا نمیتواند از محدوده دین خارج شود. اجرای عدالت در حکومت تعطیل بردار نیست و این مهم در گفتار علی(علیهالسلام) بسیار مورد تأکید قرار گرفته است؛ آن حضرت میفرماید: «أَ تَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْر؛ آیا مرا امر میکنید که پیروزی را از راه  ظلم و ستم بدست آورم.»

    4. «هدف در سیاست» از دیگر وجوه تمایز میان دیدگاههای دینی و غربی است. هدف در سیاست و حکومت دینی احیای دین و سنتها در جامعه است. هدف یافتن حق، هدایت و هدایتگری، اصلاح، احقاق حق و اجرای عدالت اجتماعی است. علی(علیهالسلام) میفرماید:

    خدایا تو میدانی که جنگ و درگیری ما برای به دست آوردن قدرت و حکومت و دنیا و ثروت نبود، بلکه میخواستیم نشانههای حق و دین تو را در جایگاه خویش بازگردانیم و در سرزمینهای تو اصلاح را ظاهر کنیم تا بندگان ستمدیدهات در امن و امان باشند و قوانین و مقررات فراموش شده تو بار دیگر احیاء و اجرا گردد.

    هدف در سیاست دینی الهی زیستن و صعود به سوی قلههای رفیع معنوی است که در این مسیر، عدالت و حقوق اجتماعی افراد جامعه نیز تحقق پیدا خواهد کرد. در حالی که هدف سیاست در گرایش غربی فراتر از ماده نیست. بنابراین اگر بخواهیم در این بخش تعریفی مقبول و مورد نظر در این مقاله از سیاست ارائه دهیم، می توان چنین گفت: «سیاست یعنی اتخاذ تدابیری جهت ادارة جامعة انسانی و هدایت آن به سوی تعالی».

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 281 تاريخ : يکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 8:33
    برچسب‌ها :

     ويژگي چهارم غرب مدرن، اعتقاد به اصل ترقي ناسوتي يا اصل پيشرفت است
    اغلب تمدن‌ها و تفكرهاي بشري، براي بشر قائل به هدف و نهايتي معنوي بودند. تمدني مثل تمدن يونان باستان كه وجهه ديني هم نداشت اما كمال عقلاني را مطرح مي‌كرد و براي كمال عقلاني، اصالت قائل بود. در غرب مدرن چون بشري اصالت پيدا مي‌كند كه تجسم سودمحوري و لذت‌جويي است، اين دو در قالب مفهومي به نام رفاه يا پيشرفت ظاهر مي‌شود و غرب چنين مطرح مي‌كند كه هر تمدني ثروتمندتر است پيشرفته‌تر است، هر تمدني كه قدرتمندتر است، پيشرفته‌تر است و هر تمدني كه لذت بيشتري مي‌برد، پيشرفته‌تر است. تجسم اين پيشرفت، رفاه، قدرت، لذت و ثروت را در مدرنيته مي‌بينيم. براين اساس گفته مي‌شود كه هر كس مدرن است، به قله تمدن رسيده و پيشرفته است و هر كسي كه مدرن نيست، عقب‌افتاده است. نكته‌اي كه بدان توجه نمي‌شود اين است كه آيا نهايت تكامل انساني منحصر در اين نوع از پيشرفت است يا در كنار آن افق‌هاي ديگري نيز وجود دارد كه چه بسا از اهميت بيشتري هم برخوردار باشد. ويل دورانت، نويسنده تاريخ تمدن در درس‌هاي تاريخ مي‌گويد، از نظر تكنيكي به تكنيك‌هاي پيچيده‌تري مسلط شده‌ايم اما آيا خوشبخت‌تر و عقلاني‌تر هم شده‌ايم؟ دورانت مي‌گويد ما از نظر تكنولوژيكي پيشرفت كرده‌ايم و در اين شكي نيست. اما آيا به آد‌م‌هاي بهتري هم تبديل شديم؟ وي جواب مي‌دهد خير. يكي از اقتصاددانان مي‌گويد، مي‌گوييم تكنولوژي ما را از قرن معاش نجات داده است و اكنون اوقات فراغت زيادي داريم. در صورتي كه ما جامعه‌اي ساخته‌ايم كه انسان 8 ساعت و بلكه بيشتر كار مي‌كند ولي باز نمي‌تواند به طور كامل بخورد چون آنقدر به آن نياز داده‌ايم و آن‌قدر عرضه را گسترده و متنوع كرده‌ايم كه از تنوع عظيم ايجاد شده، سرگيجه مي‌گيرد و ديگر هيچ حسي از شادكامي آرامش و آسايش ندارند. اتفاقاً ما جامعه آسوده‌تري نساخته‌ايم بلكه ما جامعه پيچيده‌تر و سخت‌تري ساخته‌ايم
    خلاصه اين كه فرهنگ‌ غرب‌ مخصوصا پس از رنسانس تفسير تازه‌اي‌ از روابط‌ انسان‌ با طبيعت‌ و خداوند ارائه‌ مي‌كند و همه‌ امور زندگي‌ اجتماعي‌، بر پاية‌ روش‌هاي‌ تجربي‌ و آنچه‌ در علوم‌ طبيعي‌ به‌ كار گرفته‌ مي‌شود، قرار مي‌گيرد و بقاي‌ انسان‌ و دستيابي‌ به‌ كام روايي‌ دنيايي‌، هدف‌ عالي‌ جامعه‌ مي‌شود و بيش‌ از پيش‌ به‌ التذاذ دنيوي‌ و رفاه‌ مادي‌ انسان‌ توجه‌ مي‌گردد. سنّت‌گرايي‌ و آداب‌ ديني‌ مذمت‌ مي‌شود و در عرصه‌ سياسي‌، مفاهيمي‌ چون‌ حقوق‌ بشر، آزادي‌ و حقوق‌ شهروندي‌ در برابري‌ و تساوي‌ديده‌ مي‌شود و رشد اقتصادي‌ جامعه‌ (در گرو رقابت‌ و بازار آزاد) مهم‌ترين ‌هدف‌ در برنامه‌ريزي‌ اجتماعي‌ مي‌گردد. در اين‌ شرايط‌ رهايي‌ از دستورات ديني‌ نه‌ تنها امري‌ ناپسند نيست‌؛ بلكه‌ لازمه‌ پيشرفت‌ و تكامل‌ جامعه‌ محسوب‌ مي‌شود و در طي‌ چند دوره‌ همه‌ اين‌ ويژگي‌ها، در فرهنگ‌ اروپايي و غربي‌ حفظ‌ مي‌شود، تا آنجا كه‌ در اين‌ زمينه‌، از هيچ‌ ظلم‌ و ستمي‌ به‌ جامعه‌ خود و ساير جوامع‌ در قالب‌ استعمار و استثمار چشم‌ پوشي‌ نمي‌شود. ناگفته نماند نظم و انضباط اجتماعي، وجدان كاري، عقل جمعي، توجه ويژه به پژوهش و تحقيقات علمي و احترام به دانشمندان و نظاير آن از نقاط مثبت تمدن غربي است. و بديهي است جهان معاصر مي‌تواند اين جهات مثبت را از غرب بگيرد ولي هر جامعه اي كه در جهان منفي گرفتار غرب شود تبعات آن را نيز خواهد ديد
    ويژگي‌هاي تمدن و فرهنگ اسلام عبارتند از

    - دين‌داري و اعتقاد به غيبب
    اولين و مهمترين ويژگي جوامع شرقي يا اسلامي دين‌داري و اعتقاد به غيب است كه در بر خلاف جوامع غربي پس از دوره رنسانس تحت تاثير تجربه گرايي و اصالت تجربه به محاق نرفته و به صورت امري غير مهم در نيامده است. اعتقاد به خداوند بهترين نعمت خداوند به انسان است كه در اين تمدن برخلاف تمدن غربي مورد توجه زيادي بوده و هست

    - التزام‌ عملي‌ به‌ دين و پررنگ شدن اوامر و سنت‌هاي ديني
    در تمدن شرق برخلاف تمدن غرب تهاجمات به دين بدون پاسخ نماند و قدرت و انسجام دروني عقايد مذهبي مانع از ايراد شبهات و به تبع آن طرد نگرش ديني شد. دين مسيحيتي كه در اثر اشكالات و سوالاتي وارد بر آن در دوره اصالت تجربه و پس از رنسانس ظهور كرد، ديني بود كه اعمال ديني و وظايف ديني خود را به حداقل ممكن رساند

    - خدامحوري
    در تمدن شرق بر خلاف غرب نگرش‌هاي خدامحوري با انديشه‌ها و افكار انسان شرقي عجين بوده است و مانع بروز نگرش‌هاي انسان گرايي شده است. در جهان غرب انسان محوري باعث شد حتي خدا و دين نيز در برابر خواست‌هاي انسان مورد سوال واقع شوند و در برخي موارد ظلم و ستم به ملت‌هاي ديگر با اندك توجيهي قابل اجرا شده است. اين برخلاف نگرش‌ها در تمدن شرق و اسلامي است كه نگرش خدا محوري مانع از ظلم و تجاوز به ديگران شده است

    - سنت‌گرايي
    در سايه سنت گريزي در تمام ابعاد زندگي، انسان غربي خود را محور دانست و بر اساس فردگرايي هرچه كه براي خود مهم بوده است را سرلوحه زندگي خود قرار داد. اين در حالي است كه در تمدن شرق به دليل اصالت دادن به سنت‌هاي ناب سنت‌گريزي وجود نداشته و تنها اصلاح سنت‌ها مدنظر بوده و به همين دليل نگرش اومانيسم يا انسان‌محوري در اين تمدن بروز و ظهوري نداشته است

    - عدم انحصار جهان در ماده و دنياي مادي
    در تمدن اسلامي جهان دو بخش بوده و دنياي مادي به عنوان مقدمه‌اي براي دنياي معنوي و جهان آخرت همواره مورد توجه بوده است. اين درحالي است كه در تمدن غربي توجه صرف به دنياي مادي موجب ظهور انوع نهيليسم و پوچ گرايي شده كه دليل آن را فراموشي آخرت و منحصر دانستن دنيا در اين دنياي مادي مي‌توان دانست كه خود زمينه‌ساز اعمال و رفتار غيرقابل قبولي خواهد شد

    - توجه و تأكيد به سعادت
    در تمدن اسلامي هدفي وجود دارد به نام رسيدن به سعادت كه منحصر در اين دنيا نيز نيست. اصالت سعادت در اين فرهنگ و تمدن باعث شده كه جمع ثروت و لذت گرايي از اهداف نهايي زندگي نشود. در حالي كه انسان غربي به دليل عدم توجه به اين امر تنها به اندازه لذتي كه مي‌برد زنده است. اين فراموشي سعادت ابدي موجب نابود كردن هدف انسانيت است

    - عدم انحصار معرفت در شناخت تجربي
    انحصار معرفت در شناخت تجربي به اين معني است كه آن‌چه با حس شناخته نمي‌شود نيست و هرچه كه زير چاقوي تشريح شناخته نشد جز باطل چيزي نيست اين گونه استدلال‌ها موجب تضعيف اعتقاد به غيب و ضعف دين شده است. اين در حالي است كه در انديشه اسلامي دايره معرفت محدود به معرفت تجربي نيست و به همين دليل نيز اعتقاد به غيب به عنوان امر بي‌دليل مطرح نبوده و مورد اعتقاد مسلمانان است

     

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 123 تاريخ : يکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 7:53
    برچسب‌ها :

    عقل انساني در رويكرد ابزاري، چون تجسم خواست‌ها و هواهاي اوست ابزاري براي تصرف، سلطه و قدرت‌طلبي مي‌شود. عقلانيت انساني در اين رويكرد، قداست، هدايت‌گري و راهنمايي را از دست مي‌دهد و بيشتر به جنبه‌هاي تصرفي توجه مي‌كند. اين عقلانيت ابزاري به عنوان ويژگي عقلانيت مدرن شده است. يكي از خصايص عقل ابزاري، استيلادوستي نسبت به همه پديده‌ها و موجودات است. وقتي كه عقل ابزاري محور شده و قرار مي‌شود اين عقل يك جامعه را مديريت كند، جامعه‌اي تماماً ابزاري را پديد مي‌آورد. جامعه‌شناساني چون ماكس وبر كه از جامعه‌شناسان تأثيرگذار معاصر به شمار مي‌روند، معتقدند، عقلانيتي كه در غرب ظهور و اصالت پيدا كرد به دليل شأن ابزاري‌اش، قصد معرفتي نداشته و فقط قصد سلطه‌طلبي داشته است. در واقع نمي‌خواسته بر دامنه معارف انسان بيفزايد، بلكه مي‌خواسته سلطه‌ انسان بر طبيعت و شرايط بيروني را تكميل كند. اين عقل به دليل اين ويژگي، در پروسه‌ تحول، به ضد خودش تبديل مي‌شود يعني به بي‌خردي مي‌انجامد. انسان به عشق و مهر ورزيدن نياز دارد و اگر اين نياز در صورت اصيل و سالم آن محقق نشود، در قالب‌هايي محقق مي‌شود كه اين قالب‌ها با عشق‌ورزي اصيل و با طبيعت سالم بشر منافات دارد و در تضاد است. اعتقاد برخي محققان بر اين است كه رشد ايدئولوژي‌هاي عقل‌ستيز و انديشه‌هاي خردگريز در غرب مدرن دقيقاً به سبب عقل ابزاري است. علت اين‌كه در غرب متمدني كه داعيه آزادي و شعارهاي حقوق بشر داشته، فاشيسم آلماني با آن همه استبداد ظهور مي‌كند، اين است كه همان عقل ابزاري به ضد خودش تبديل و در قالب خردگريزي ظاهر شده است. فاشيم چيزي جز خردگريزي و خردستيزي ناشي از عقل ابزاري نيست.

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 133 تاريخ : يکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 7:45
    برچسب‌ها :

    نيهيليسم در فارسي معادل پوچ‌انگاري يا نيست‌انگاري است. در واقع نيهيليسم، ساحت غيبي و حضور خدا را حداقل در بعد اجتماعي نيست مي‌انگارد. در اين انديشه ساحت غيبي خدا حذف مي‌شود يا اگر به آن اعتقادي باشد براي اين ساحت غيبي شأن حضوري قائل نيست يعني اعتقاد بر اين‌كه ساحت غيبي فقط هست ولي حضور و هدايت و تأثيرگذاري بر زندگي ما ندارد. نيهيليسم به اين معناست يعني نيست‌انگاشتن ساحت غيب، نيست انگاشتن يك ساحت متعالي از هستي. وقتي هستي را از ساحت متعالي‌اش حذف مي‌كنيد، به يك مجموعه خودبنيان فاقد معنا تبديل مي‌شود.

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 120 تاريخ : يکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 7:44
    برچسب‌ها :

    اومانيسم يا فرهنگ‌ انسان‌محور، خصيصه غرب مدرن است و آن را از تمامي دوره‌هاي ماقبل خود و نيز دنياي شرق متمايز مي‌كند. در تفكر مشرق‌زمين، انسان و جهان در ذيل محوريت خدا قرار مي‌گرفت. اما در تفكر جديد غربي، مبدأ و منشأ و غايت همه ارزش‌ها، بشر مي‌شود. در نگاه اومانيسم «انسان مقياس همه چيز است»، اين جان كلام اومانيسم است.
    رويكرد اومانيستي انسان را موجودي قائم به خود فرض مي‌كند كه اين موجود قائم به خود، هم محوريت و هم اصالت دارد، حتي اگر از خدا يا جهان بحث شود، ذيل انسان و اصالت انسان بايد مطرح شود. اومانيسم يعني اين‌كه شما هستي را به گونه‌اي تعريف كنيد كه انسان در اين تعريف، ميزان و معيار همه ارزش‌ها و امور پنداشته شود. اومانيسم به بشر اصالتي مي‌دهد كه اين اصالت در واقع جايگاه واقعي او در هستي نيست چون بشر نهايتاً يك مخلوق است، با يك سري استعدادها و توانايي‌هاي فوق‌العاده و در عين حال ناتواني‌ها و محدوديت‌هاي بسيار، يعني انسان موجود مطلق هستي نيست. در انديشه اومانيستي، انسان قانون‌گذار است و به عنوان خداي هستي حداقل در بخش تشريع فرض مي‌شود. به عبارت ديگر ربوبيت تشريعي به انسان سپرده مي‌شود. در اومانيسم انسان نه در پرتو توانايي‌هاي الهي و فطرت ديني‌اش بلكه در پرتو خواسته‌هاي نفساني‌اش تعريف مي‌شود يعني انسان عمدتاً با غرايز و خواست‌هاي دنياي‌اش و در افق لذت‌طلبي‌، قدرت‌طلبي، ثروت‌طلبي و لذت‌جويي تعريف مي‌شود.
    يكي از نكاتي كه از نتايج اومانيسم محسوب مي‌شود اين است كه انسان معتقد به اين اصل، ديگر انسان‌ها را به عنوان ابزار و ابزارهايي براي خواست‌هاي خود مي‌بيند و رابطه استثماري با آن‌ها برقرار مي‌كند. وقتي قرار شد استعدادهاي انساني شكوفا نشود و مورد توجه قرار نگيرد و يا اگر مورد توجه قرار بگيرد در پرتو استعدادها و توانايي‌هاي غيروالاي او باشد. اين امر موجب نوعي از خودبيگانگي خواهد شد. اين موضوعي است كه از قرن نوزدهم، فيلسوفان غربي به طور جدي به آن پرداخته‌اند. اولين بار تعبير از خودبيگانگي را هگل يكي از فيلسوفان مغرب‌زمين در فلسفه معاصر غرب مطرح كرد. از ديگر متفكريني كه به اين مقوله پرداخته‌اند مي‌توان از ماركوزه نام برد كه در كتاب معروف انسان تك ساحتي به طور جدي به اين مسأله مي‌پردازد. به طور كلي مي‌توان گفت اومانيسم به عنوان صنعت اصلي عصر مدرن است كه از خودبيگانگي را ايجاد مي‌كند. اين برداشت عميق‌تر را هيديگر نيز مطرح مي‌كند.

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 128 تاريخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 ساعت: 7:58
    برچسب‌ها :

    در ابتداي امر لازم به ذكر مي‌دانم متذكر شوم كه تفاوتي كه ميان شرق وغرب در اين بحث مورد توجه است، تفاوت جغرافيايي نيست بلكه بر اساس تفاوت مباني انديشه‌اي و فرهنگي است. چه بسا كه مباني انديشه مختص به جغرافياي مغرب زمين نبوده در بسياري از مناطق شرق جغرافيايي نيز قابل مشاهده باشد. بنابراين آن‌چه در اين مباحثه مبناي تفكيك ما قرار مي‌گيرد، انديشه و تفكرات به وجود آمده پس از دوران رنسانس در برخي كشورهاي جهان به خصوص كشورهاي اروپايي مي‌باشد كه منجر به ايجاد تمدن مدرن غربي گرديد.
    از سوي ديگراين مسئله در مورد شرق نيز جاري است، معيار ما در بررسي انديشه شرق، باز هم همان مباني فرهنگي و انديشه‌اي است، غير از اين‌كه به دليل تنوع مكاتب فرهنگي، معيار ما تفكر و انديشه اسلامي است چراكه بيان تفاوت مباني فكري غرب با شرق در حوزه‌هاي متنوع آن مجالي به وسعت حداقل يك كتاب را مي‌طلبد. بنابراين محتواي بحث پيش‌رو مقايسه‌اي ميان مباني تفكر و تمدن مغرب زمين در دوره مدرن، با تفكر اسلامي خواهد بود.
    اصول كلي و مباني فكري ـ فرهنگي غرب مدرن در چهار اصل قابل بررسي است.

    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 91 تاريخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 ساعت: 8:02
    برچسب‌ها :
    نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 94 تاريخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 ساعت: 7:41
    برچسب‌ها :

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :