دلایل آزادى از دیدگاه فیلسوفان غربی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    یكی از استدلالهایی كه در مسئله آزادى از سوى فیلسوفان غربى مطرح مى شود آنست كه انسان موجودى است كه باید با تلاش خود خویش را تعیّن ببخشد و انسانیت خویش را با دستان خود بسازد. ساخته شدن و تحقّق انسانیت هم هنگامى صورت مى پذیرد كه استعدادهاى انسانى او شكوفا شود. هر انسانى باید از فرصت زندگى استفاده كند تا خویشتن و خود انسانیش را پرورش دهد و شكوفا كند و بدون این تلاش هر انسان در پژمردگى و ركود و تباهى كشنده فرو مى رود. آزادى راه شكوفا كردن این استعدادها و تعیّن بخشیدن به انسان است. بحث تحقّق خود انسانى و بستگى آن به آزادى انسان هم از سوى فیلسوفان غربى مطرح شده و هم در اندیشه اسلامى مورد توجه قرار گرفته است. در اینجا یك بحث در مورد ماهیت خود حقیقى انسان و راه تحقق بخشیدن و شكوفایى آن است و بحث دیگر در مورد نقش آزادى در این امر است:

    انسان موجودى است برخوردار از استعدادها و توانهاى بى شمار و داراى آگاهى نسبت به خود و استعدادهایش و طالب آن است كه بتواند این تواناییها و استعدادها را به مرحله بروز و تحقق برساند. انسان هر چه این توانائیها را بارزتر و بالفعل تر ببیند و خود را در شكوفا كردن این استعدادها موفق تر احساس كند به احساس رضایت بیشترى دست مى یابد و خود را زنده تر و موفقتر مى یابد. بروز و تحقق تواناییها در انسان به معنى دست یافتن به مرحله بالاترى از وجود و رسیدن به هستى بیشتر است. حتّى انسانى كه به دنبال افزودن ثروت و قدرت است در این افزایش نوعى انبساط و رشد و گسترش خود را مى یابد و با دست یافتن به مال بیشتر و قدرت بالاتر خود را از بود و هست بالاترى برخوردار مى بیند. انسانى هم كه با ذوق هنرى و زیبایى شناسى به خَلق آثار پر ارزش هنرى مى پردازد ویا دل خود را در گرو چنین آفرینش هایى مى نهد در این ارتباط و تعلّق تعالى وجود خود را مى یابد. بنابراین انبساط طلبی و توسعه و گسترش هستى خواهی را باید ویژگى انسان دانست و این همان چیزى است كه به عنوان نامتعین بودن انسان از آن یاد مى شود یعنى انسان موجودى است كه در یك مرحله از وجود و تعین و با یك ظرفیت و اندازه معین و از پیش ساخته به وجود نیامده است بلكه با تلاش و كار و با دست خود اندازه و ظرفیت خویش را متعیّن مى كند و شكل مى دهد.

    حال این سؤال مطرح مى شود كه جوهر و محتواى این انبساط و افزایش چیست؟ یعنى این خود انسانى با چه محتوایى و در چه امتداد و جهتى مى خواهد وسعت یابد؟ و این ظرفیت نامتعیّن او با چه مظروف و محتوایى شكل مى گیرد و به سخن دیگر استعداد پایان ناپذیر انسان براى رشد و افزایشِ هست و بودنِ خود چه ابعادى دارد و چه نوع استعدادهایى در انسان وجود دارد كه با فعلیت یافتن آنها حقیقت انسان گسترش و توسعه بیشترى مى یابد و از تعیّن والاتر و برترى برخوردار مى شود. در اینجا دو نگاه كاملاً متفاوت در تعریف خود واقعى و حقیقى انسان و استعدادهاى او مطرح است و با دوگونه انسان شناسى متفاوت دو پاسخ متضاد به این مسئله مهم داده مى شود:

    در نگاه مادى به انسان كه فلسفه امروز غرب پس از رنسانس در شكل اندیشه فردگراى لیبرال مطرح شده است خود حقیقى انسان عبارت است از مجموعه تمنیّات و خواستهاى نفسانى فرد كه به صورت تمایلات شخصى و اجتماعى بروز مى كند و فرد انسان هر قدر بیشتر به این تمنیّات پاسخ بگوید از شخصیت رشدیافته بالاترى برخوردار مى شود. روانشناسى تجربى امروز غرب هم بر همین مسئله پاى مى فشارد كه رشد شخصیت انسان مساوى با پاسخ گفتن به غرائز و تمایلات ونیازهاى مادى گوناگونى است كه او در درون خود احساس مى كند. مانند نیاز به خورد و خوراك و ارضاى شهوانى و حبّ جاه و مقام و مطرح كردن خود و.... انسان تنها با برآوردن كامل خواستهاى نفسانى اش به رضایت مندى درونى مى رسد.

    یكى از مكتب های فلسفی غرب، به نام فلسفه اگزیستانسیالیسم است. اگزیستانسیالیستها در میانه قرن20 میلادی خیلى میدان دار بودند. و یكى از بزرگترین متفكرین آنها به نام سارتر مى گوید هویت انسان، هویت در حال شدن است. انسان موجودى است دائم در حال شدن و در حال تغییر. خصوصیت انسان در بین سایر موجودات، متحول بودن اوست. انسان شخصیت ثابتى ندارد. هویت انسان یعنى موجودى كه دائم خودش را مى سازد، فلسفه اسلامى هم شبیه همین را مى گوید كه انسان موجودى است كه در حال تكامل است دائما، جوهرى است در حال اشتداد كه نوع ثابتى ندارد. ولى منظور اگزیستانسیالیستها از شدن، غیر از بحث شدن در فلسفه اسلامى است. سارتر و فلاسفه اگزیستانسیالست مى گویند كه: شدن انسان به این است كه راه برای اعمال خواست و رأى و اراده اش باز باشد و هیچ مانعى در برابرش وجود نداشته باشد. اگر مانعى در برابر آزادى انسان گذاشته شود این به معناى متوقف شدن انسان است. هیچ اصل اخلاقى نباید انسان را محدود كند. اگر انسان بخواهد به یك اصل اخلاقى پایبند باشد به معناى آن است كه آزادى او و شدنش و انسانیتش محدود شده! به همین دلیل مى گوید: اعتقاد به خدا هم یكى از عواملی است كه انسان را از شكوفایى انسانى باز مى دارد. زیرا انسان وقتى به خدا ملتزم شد، دیگر نمى تواند هر جور دلش خواست فكر كند و هرچه دلش بخواهد عمل كند.

    در نگاه دیگرى به انسان، نیازهاى درونى و استعدادهاى او كه نمایانگر خود و هستى حقیقى او هست بسیار برتر و گسترده تر از نیازهایى است كه تمایلات غریزى و مادى و یا محیط اجتماعى به او القاء مى كند. در این نگاه و تحلیل انسان موجودى است با ظرفیتها و استعدادهای متعالى و هیچ موجودى در جهان آفرینش از چنین گستردگى وجودى و استعدادى برخوردار نیست. تعیّن و ظرفیتى كه انسان بر اساس استعدادهاى ذاتى اش مى تواند براى خود بسازد نامتناهى و بى پایان است تا مرز رسیدن به اوصاف والاى الهى. پس براى شناخت خودِ واقعى و حقیقى انسان باید نگاهمان را در مورد اساس هستى و جهان توسعه دهیم و آن را محدود به هستى مادى نكنیم بلكه براى هستى ابعاد و گستره اى متعالى تر ببینیم. انسان و استعدادهاى او را در نیازهاى مادى برخواسته از تمنیات و دلخواههاى نفسانى محدود نكنیم بلكه او را با پهنا و وسعتى به وسعت تمام هستى ببینیم و استعدادهایش را بسیارفراتر از وجود مادى و طبیعى او بدانیم. تحقق واقعى حقیقت انسان در پاسخ گفتن به نیازها و استعدادهاى متعالى غیر مادى اوست و نتیجه این نگاه باز كردن میدان براى شكوفایى این استعدادها خواهد بودو براى این هدف نیازمند به تلاش و جهاد پیگیر براى عبور از نیازهاى مادى بسوى نیازهاى متعالى است نه با قطع این ارتباط و پرداختن به نیازها و استعدادهایى كه او را در یك زندگى مادى و حیوانى محدود مى كند.

    نكته دانستنى كه اخلاق اسلامى به مامى آموزد آنستكه انسان داراى دو گونه احساس نسبت به حقیقت خود مى باشد: یكى احساس كاذب و دروغین نسبت به هویت و شخصیت خود كه در نتیجه غفلت از نیازهاى متعالى و پرداختن به نیازهاى نوع اول ایجاد مى شود.در اینصورت انسان احساس مى كند با تأمین هرچه بیشتر این نیازهاى مادى به شكوفایى مى رسد و دیگرى احساس راستین نسبت به شكوفایى حقیقت والاى خود كه در نتیجه توجه به نیازهاى معنوى ومتعالى و برقرار كردن پیوند صحیح میان این دو ایجاد مى شود. احساس رضایت و اطمینان انسان از شكوفایى خود در صورت اول احساسى ناقص و ناپایدار خواهد بود و شخصیت متزلزل و داراى نقصان و بى بهره از صفات و ارزشهاى انسانى را ببار خواهد آورد. درسایه خودیافتگى نوع دوم انسان به رضایت و اطمینان واقعى و آرامش پایدار مى رسد و شخصیت متعالى از خود نشان مى دهد كه در اخلاق و رفتار و باورهاى او قابل مشاهده است.

     

  • مطالب مرتبط
  • غلبۀ اندیشه اسلامی بر اندیشة غربی
  • تفاوت حقوق بشر اسلامی با غربی
  • تفاوت تعریف سیاست از دو دیدگاه اسلامی و غربی
  • تفاوت تعریف سیاست از دو دیدگاه اسلامی و غربی
  • آزادى هاى شخصى و آزادى هاى عمومى
  • انواع آزادى
  • نویسنده : آزاده سعادت بازدید : 91 تاريخ : سه شنبه 4 آذر 1393 ساعت: 9:30
    برچسب‌ها :